حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

اولین یلدا

این اولین یلدا و فصل زمستون منه ... سلام ننه سرما   ما شب یلدا خونه ی جدید عمه دعوت بودیم. خونه نو مبارک عمه اینا.  من و مامان و بابا رفتیم و دیدیم که مامان جون و آقا جون و عمو و زن عمو زهرا زود تر از ما رسیدن و ما آخر شدیم. من اون شب بازی کردم، عروسک مریم رو یه لقمه ی چپ کردم، شیر میل کردم ، جعبه ی دستمال کاغذیشون رو چپ و راست کردم، همه رو در حال خوردن نیگا نیگا کردم اما یه لحظه لالا نکردم. عجب شب دراااااااااااااازی ...
8 دی 1392

تولد بابا

دیروز تولد بابا داود بود ... من ومامان چند روز بود داشتیم برای تولد بابا آماده می شدیم. با هم رفتیم کاموا خریدیم، من دختر خوبی بودم تا مامان برای بابا کلاه و شالگردن ببافه و کیک هم بپزه. آفرین به من که با صبر کردن توی کادو شریک شدم. نزدیک اومدن بابا، آماده شدیم و منتظر موندیم.   نیووووووووومد. بزار تا 10 بشمورم: 3،2،1،...   بالاخره اومد. بابا جونم تولدت مبارک     ...
8 دی 1392

اربعین

روز اربعین خونه آقا اینا (بابابزرگ مامانم) مراسم عزاداریه. صبح اون روز، من و مامان و بابا و دایی سعید رفتیم خونه ی مامانی. همه رفتند خونه آقا. من و مامان منتظر شدیم خاله فاطمه حاضر بشه تا سه تایی بریم اونجا. بالاخره راه افتادیم و رفتیم. به همه سلام کردم . پارمیس (دختر پسردایی مامانم) که 11 ماه از من بزرگتره همش من رو ناز میکرد،آخه خیلی مهربونه و نی نی ها رو دوست داره. ریحانه (دختر دایی مامانم) هم یه جعبه هایی رو رو هم می چید، من و پارمیس هم جعبه ها رو هل میدادیم و می ریختیمشون.  ناهارم رو خوردم پس اجازه دادم مامان هم ناهارش رو بخوره و من هم براشون آواز می خوندم. النا(دختر دخترخاله مامانم) هم اومد و با پارمیس بازی میکردند. من هم که ...
8 دی 1392

خاله مریم

در اولین روز زمستون وقتی از خواب بیدار شدم  ... یه مهمون داشت میومد خونمون. خاله مریم(دوست مامانم) از هلند اومده تا من رو ببینه (دقت کنید کلا کار دیگه ای نداشته هااا). ما با هم خیلی دوست شدیم و من می خواستم روسری، دست و لباسش رو بخورم. خاله برام سوغاتی هم آورده . یه دامن خوشگل قرمز . دست شما درد نکنه ...
8 دی 1392

خاله جون رفت

پنجشنبه 28 ام، که از خواب پاشدم یه صدایی شنیدم.  مامان اومد پیشم با یه چیز که هی با خودش میاورد بالا سرم و با هام حرف میزد و دوباره می رفت و اون صداهه میومد .بالاخره کار مامان تموم شد.یه پوشیه برای خاله دوخته بود. آخه خاله جون با عمو علی  می خواستن برن کربلا. با مامان حاضر شدیم و رفتیم خونه خاله . مامانی و بابابزرگ و خاله فاطمه هم اومده بودند. یه عالمه گاگا درست کردند تا با خودشون ببرن. تازه فلاکس کوچولوی من رو هم با خودشون بردند. فلاکس کربلایی من!!! من خوابیدم و وقتی که دیگه میخواستند برن بیدار شدم تا با خاله جونم و عمو علی بای بای کنم. بای بای خاله بای بای عمو علی برای ما هم دعا کنید ...
8 دی 1392

شوی لباس

چهارشنبه 27 آذر با مامان و بابا رفتیم شوی لباس خاله مهسا و خاله زهرا و خاله فاطمه(همون که عروس شده)... مامان از صبح داشت یک کارایی توی آشپرخونه می کرد. یعنی داشت از اینا درست میکرد.   بعد از ظهر که شد بابا اومد. حاضر شدیم و یه سینی از اون کیک ها رو هم برداشتیم و زودی راه افتادیم. توی ماشین خوابیدم و وقتی بیدار شدم بغل مامان، داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که خاله مهسا رو دیدم که دم در وایساده بود. من که تازه از خواب پاشده بودم سر حال  سرحال، شیرین کاری هام رو شروع کردم به همه نشون دادم. کار و کاسبی جمیع هنرمندان رو تعطیل فرموده بودم. با مامان رفتیم و لباس ها رو دیدیم. خسته نباشید خاله ها خیلی خوشگل بودن اما تن من نم...
8 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد